بعد از پرداخت شهریه  ، تو راه برگشت بهش گفتم استرس دارم. 

گفت واسه چی؟

گفتم حسابت خالی شد تقریبا و تا آخر ماه ...

گفت تا حالا گشنه و درمونده شدی ؟

گفتم نه

گفت خدا هیچ بنده ایش رو بی روزی نمیذاره ... 

تو دلم حسودیم شد بهش. به آرامشی که حاصل از ایمانش تو دلش جاریه

چرا اینجوریه ؟ چون تو زندگیش یه جاهایی که لبه چاه بوده، خدا آن تایم به دادش رسیده. یه نمونه ...

من بچه که بودم ، بابا کارمند بوده و حقوقش 40 هزار تومن . 60 هزار تومن فقط اجاره خونه میدادن . یعنی اون 40 تومن یک ماه به اضافه 20 تومن دستی تحویل صاحب خونه میشده . با شب کاری و ... . شهریه دانشگاه مامان هم بوده ،قسط هم داشتن و...

من مشکل کلیوی داشتم. بچه ای که همه اش تب و کاهش وزن داره و داروش فقط بازار سیاه گیر میاد. یه بار آخر ماه بوده و داروی من تموم میشه و جناب دلال دارو ، میکشه رو قیمت دارو و میگه 120 تومن ...

همین طور تو فکر جور کردن پول بودن که یهو یه آشنا تو بازار میبینن . بعد از احوال پرسی و فلان ، میگه بیا مغازه باهات تسویه کنم . بابت اون دست خطی که رو سردر نوشتی پارسال و پسرم نداده ... (بابام و پسره باهم رفیق بودن و بابا همینجوری کار کرده بوده)

پول داروی من و بقیه چیزا جور میشه! 

اینجوریه که ته دلش قرص هست همیشه !