امان از دست اون روزایی که

هی بخارهای تلخ گذشته، روحت رو مسموم میکنن

هی تو ذهنت نشخوار میشن ،نشخوار میشن ،نشخوار. . .

هی میخوای فکر نکنی ، 

هی نمیشه، هی نمیشه ،هی ...

خودت رو مشغول میکنی بلکه ناپدید بشن

غلیظ تر میشن، چون با هر کاری زمینه یادآوری شون بیشتر میشه ،میفهمی چی میگم که؟ !

احتمالا اطبا روان ،بهش میگن وسواس فکری

کاش یاد بگیرم چه طور ریشه کن کنمش :(


+یعنی از اون روزاستا ... صبح با پریدن از کابوس دبیر ریاضی و امتحان ریاضی و رد شدن رانندگی پریدم و تا چند دقیقه باورم نمیشد همه اونا تموم شدن و الآن اینجام... بعد فکر اکس بهش اضافه شد و هی تحلیل و توجیح ... لیمو میگه فراموشت میشه یه روز ،تو شلوغیای زندگی . امیدوارم زودتر برسه اون روزی که تو گرداب زدگی گم بشه😑