گفتی: "چرا نمی آیی خانه ی ما عمو؟ 

چرا نمی آیی؟ 

راه که زیاد دور نیست!" 


عمو گفت: "دل ها دورند عموجان، دل ها دورند. 

ما هیچ وقت به هم نزدیک نبوده ایم. 

همه از هم پرهیز داریم؛

 انگار همه از هم می ترسیم!" 




👤محمود دولت آبادی 

📚روزگار سپری شده ی مردم سالخورده


وقتی این تکه رو خوندم ،حس کردم داره درباره فامیل ما حرف میزنه ... 

آدمایی که توی روت میخندن ،باهات صمیمانه صحبت میکنن ... همین که پشت رو راه میکنی، شخصیتت رو ترور میکنن 

یه زن عمو دارم، با عموم مشکلات جدی داره .به حدی که واسه عروسی که تهران بود ،زن عمو باهواپیما اومده بود و عمو با قطار ! لام تا کام هم با هم حرف نمیزدن

مادربزرگم و عمه هام ، از زن عموم دلخورن . با گوشای خودم شنیدم پشت سرش میگفتن داداشمون بدبخت شد با فلانی ازدواج کرد . ولی همین زن عمو، همین کسی که حتی به حرفای پشت سرش واقفه، چنان رابطه صمیمی با عمه و بچه های عمه ام درست کرده که عمه ام رو به روش شرمنده میشه اگه از گل نازک تر بهش بگه . اینه... زن عمو و دختر عموم سیاست های فامیلی رو استادن

زن عموم خانواده ما رو به خصوص من رو رقیب خودشون میدونه .نتیجتا تمام سعی اش بر اینه که با حالت موریانه ای من رو تا حد امکان کم رنگ کنه. خب واسم مهم نیست .این چیزا جنبه ی مهم زندگی من نیست ...

ولی همه اینا رو واسه چی گفتم ؟

این که آدم وقتی اون احترامی رو که انتظار داره رو نبینه ،در عوض این دو رو دو رنگیا و احترامهای بیش از حد کاذب رو ببینه ، دلش نسبت به روابط فامیلی کدر میشه... 

اینکه پسر عمه ی من، کسی که با من نسبت خونی داره

جواب سلام و خداحافظی من رو نمیده ، سگ محلی میکنه، یه جور رفتار میکنه که انگار از بودن ما منزجره 

در عوض میشینه با همین زن عموی در شرف طلاق من گل میگه گل میشنوه ،آدم رو از روابط و آمدن و رفتنها زده میکنه ...

ای کاش روابط فامیلی مون پاک و صاف و آینه ای بود ! آخ