کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد اوریانا فالاچی رو خوندم و امروز تموم کردم. شاید تو هر سنی که خونده بشه ،تاثیرهای مختلفی روی خواننده بذاره. اثری که روی من گذاشت، پررنگ کردن سوالی بود که از خیلی قبل تر ذهنم رو درگیر کرده بود .

اگه اشتباه نکنم سال کنکورم بود. شرایط زندگی ام به شدت سخت بود به حدی که گاهی میخواستم نفس عمیق بکشم، جسمم یاری ام نمیکرد و نفسم تا نصفه قطع میشد. به ستوه اومده از همه چی ... تو همون روزا مدام به خدا غر میزدم منو رو واسه درد کشیدن آفریدی ؟ چرا خوشی هامون انقدر زودگذره !؟ اصلا واسه چی من رو "انسان" آفریدی ؟! این مورچه رو زمین از حیاتش بیشتر لذت میبره تا من... اصلا واسه چی منو خلق کردی؟ من عدم رو بیشتر میپسندم نسبت به خوشی های زندگی حتی!!

یه روز سر سفره بابا ازم پرسید همه چی رو به راهه ؟ خیلی کم حرف تر از قبلت شدی !

گفتم درگیر فکرامم. میدونی؟ آدمای ساکت ذهنهای شلوغی دارن، مجال حرف زدن پیدا نمیکنن !

گفت خوووب! بگو ببینم ذهن دخترم درگیر چیه؟! 

گفتم آخه من واسه چی به دنیا اومدم ؟ اومدم که چی بشه؟ تهش چی میشه؟ 

گفت این سوالیه که مولانا هم به نتیجه نرسید! 

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ...!

بعد یه مدت چون سرم با کنکور و حواشی اش گرم شد ، حواسم از این فکرا پرت شد هر چند اون گوشه مغزم هر از گاهی نیشگونم میگرفت :/

حالا با خوندن کتاب اوریانا ،با وجود همه فشارها که هر روز بیشتر مته تو جیگر آدم میکنن ،دوباره این فکرا دورتا دور کله ام رو بسته ان .

اما دیگه سوال نمیپرسم که چرا اومدم . فقط ناله میکنم که ای کاش عدم بود از ازل... کی گفت و کی انتخاب کرد به جای من بودنم رو ؟ 

دیروز یه خبر تو کانالای پزشکی دست به دست گشت :

4 سال انتظار، 7بار IVF ناموفق ،3تا سقط و 1616 بار تزریق (همون طور که میبینید مادرش تمام پوکه ها رو جمع کرده و الان بچه وسط همون پوکه های شکست خورده اس !)

درسته که این بچه تو بلاد کفر به دنیا اومده و کلی خوش به حالش خواهد بود ...ولی همینی که انقدر زور زدن واسه به دنیا اومدنش، اختیار که دستش نبوده! از کجا معلوم که بخواد با بی رحمی های زندگی مبارزه کنه؟ از کجا معلوم تنهایی رو، شکست و ناکامی رو ،نامهربونی ها روبخواد تحمل کنه؟ !