رهگذر روزنوشت های من ،امروز میخوام قصه ی شهرمادریم رو برات بگم، اما امیدوارم که طاقت لمس تلیخش رو داشته باشی :)

وقتی حرف از زادگاهت میشه، یا شهری که توش بزرگ شدی ،وجودت پر از ارق به وطن میشه؟ مخصوصا اگه مسافرتی چیزی باشی ،یعنی جایی به جز اونجا، اسم شهرت بیاد، حس فرزند دور از مادر بهت دست میده؟ 

اگه آره ،خوش به حالت . که جز مهم هویتت رو دوست داری...

ولی من ، دل بریدم از زادگاهم. از شهری که توش بزرگ شدم. سال کنکورم، ابدا برام مهم نبود دستم به پزشکی برسه یا نه . شب اعلام نتایج اگه از حال رفتم قبل از شنیدن نتیجه ، از نگرانی این بود که مبادا پشت کنکور بمونم و باز هم مجبور باشیم تو این شهر دوست نداشتنی بمونیم . تمام خون دل خوردنهام ،پا گذاشتنهام روی خواسته های دلم ،همه ... برای خلاصی خانواده ام بود .سخته ببینی پدرت،  دم به دقیقه جاش بیمارستان قلب الزهراست ، مادرت سردردهای میگرنی اش به هیچ درمانی پاسخ نمیده ، برادرت ...

.روز انتخاب کد رشته محل، مادر بالا سرم نشست و گفت از اون بالا شروع کن بزن .از تبریز . که هر چی دورتر باشیم از اینجا ،بهتر !

از خانواده ام که بگذرم، دل بی صاحاب خودم

به هر جاش نگاه میکنم، محض رضای خدا، کوچه و محله و خیابونی نیست که بوی غم نده ،یادآور ناراحتی نباشه واسم .والله اغراق نیست . ..  .

 مردمش به تنبلی معروفن ، اما اگه نظر منو بخوای، این تنبلی نیست ،بی دل و دماغ بودن حاصل از پژمردگی و افسردگی خاص این شهره . با اون اشعه ی خورشید لعنتیش که حتی تو زمستون هم مغزتو میسوزنه، بس که تیزه .

مردم پرخاشگر ،کاسبای بد دهن بی اعصاب کلک باز ، راننده تاکسیای حقه باز تند رفتار، شهر بزرگ بی تفریح و رفاه، شهر هردم بیل بی نظم ،پسرای بی حیا و علاف و عیاشش که به گند کشیدن همون تنها باغ بزرگ و معروفش رو که رو به روی خونه ما بود ...

تمام فک و فامیل ما اونجا زندگی میکنن . ولی از هر غریبه ای بیشتر حس غربت گله مون رو تنگ کرده بود .بی کس بی کس .یادم نمیره یک هفته قبل کنکور ،موقعی که بابا آنژیو کرده بود ،هیچ مذکر بالغی نبود که بیاد فرم رضایت ترخیص رو پر کنه .چه قدر من و مادرم از درون شکسته و تکه تکه شدیم .که بعد از 20 سال در خدمت این و اون بودن ،حالا ...

عید که میشد، منم دوس داشتم مثل بقیه مردم رفت و آمدی باشه ،حتی فقط با درجه یک ها ، ولی حیف که همه به خاطر خودخواهی ها سر تو لاک پوشالی خودشون کرده بودن . عیدها از هر زمان دیگه ای بیشتر این غریبگی آزارمون میداد .

حالا به جبر روزگار ،مجبوریم چند روزی رو سفر کنیم به اون دیار . هنوز نرفته ! سردرد میگرنی مامان از پا انداختتش . بابا فرت و فرت دنبال پروپرانول میگرده ... برخلاف چند روز پیش با وجود مشکلاتی که داشت ولی میخندید،لبخند روی صورتش محو شده از فکر این سفر. مامان برای فکر نکردن به خواب پناه میبره و خواب هم که خواب میاره. دیروز زیر دست آرایشگر خوابش برد ...

از دل بی صاحاب خودم هم که نگم . دلم داره از جا کنده میشه و به روی خودم نمیارم .

شهر نامهربون من، چه کردی با من و خانواده ام که این طور ازت زده شدیم؟ روا نبود با فرزندای خودت اینطور تا کنی ...

حاضرم که از عمرم کم بشه ،ولی دیگه تا به ابد برنگردم بهت💔