یکی از سخت ترین دوره هایی که یک خانواده ی پسر دار محکوم به گذروندنشه،دوره ی بلوغ پسر خانواده اس ...

کسی که دیگه شیرینی بچگی رو نداره و نمیشه اشتباهاتش رو به آسونی قبل چشم پوشی کرد. خودش رو قلدر و مرد میدونه، اما عقلش هنوز بچه اس . صدای دورگه اش، موهای تک تک نخ نخ روی صورتش ، هیکل یهویی گنده شده ی کاذبش، اعتماد به نفس پوچش ،لج و لج بازی و این که خودش رو دانای کل میدونه، همه و همه رو مخ آدم رژه میرن. 

هی چشم انتظار اینی که بزرگتر میشه، التهابش میخوابه . اما به مرور زمان انگار هورمونهاش بیشتر میزنن سلولای مغزیش رو ناکار میکنن ...

داداش 16 ساله ی من، دقیقا همیناییه که بالا گفتم . روز به روز بحران های جدیدتری واسه خودش و ماها درست میکنه. سخته تا کردن باهاش. من که کاملا نسبت بهش منفعل هستم و تا جای ممکن دور بر خودش و مسائلش نیستم . اما ، نمیدونین چه خونی به جیگر مامان و بابا میکنه ...

نه درک موقعیت داره ،نه نصیحت پذیره، نه نگاه به کاراش و نتایج شون میکنه ... یه موجود رو اعصاب برو😑

پسرای وب ،دخترای داداش دار وب! بیاین بگین از این دوران اگه داشتین ...