میدونم شاید عنوان پست چندان مناسب سوژه نباشه. . . اما نزدیکه! 

گاهی لازمه واقع بینانه باشیم ، مثلا وحی منزل نیست که همیشه حق با والدینه! گاها خطا از طرف اوناست اما این بین ،فرزند هم از طرف خانواده مورد سرزنش قرار میگیره ،هم از طرف کسی که در جریان قرار میگیره . 


ما تو این شهر غریبیم. زمانی هم که شهر خودمون بودیم،  رفت و آمد با هیچ کس [چه فامیل چه دوست !]نداشتیم .بابام وقتی از همه چیز به تنگ میاد ممکنه که با من صحبت کنه .بار ها از اجتماعی نبودن و آدم گریز بودن مامانم شکایت کرده پیشم و ناراحت از این که کلری برای مقابله با این ویژگی از دستش برنمیاد. راست هم میگه .مامان و کلا خانواده اش این شکلی ان ... این منزوی بودنش، به ضرر همه مونه .

ایراد دیگه ای که داره، اینه که خودش رو یه فرد کامل میدونه و مبرا از نقص و خطا .همینه که بابا درمونده از اصلاح ضد اجتماعی بودنش. شاید موقع انتقاد کردن ازش ، هی سرش رو به نشونه ی تاکید تکون بده اما در بطن ،کار خودش و افکارش رو ادامه میده .

با یه خانواده ی غریب نواز و گرم و بی ریا آشنا شدیم. مامانم از فرط تنهایی اینجا ،برای نگه داشتن این دوستی و رابطه

برای اینکه خودش رو اجتماعی جلوه بده، کارایی میکنه ،حرفایی میزنه که گاهی چندان واقعیتی ندارن[ اصطلاحا پیاز داغش رو زیاد میکنه].(( نشان از نپختگی و بی تجربگی تو روابط اجتماعی و مدام خونه نشینی ))

من به عنوان کسی که 12 سال پشت کتاب و دفتر و میز و نیمکت بزرگ شده ام و از نظر خانوادگی چندان ساخته و پرداخته ی اجتماعی بار نیومدم

کلا نقص هام زیاده . اما پذیرفتمشون و دارم باهاشون مبارزه میکنم. درسته ، کار کردن توی خونه رو به خوبی مامانم بلد نیستم[هر چند گلیم خودم رو به تنهایی قشنگ از آب میکشم بیرون اما در حد کمال مامان،نه!]…گاهی به دلیل ذهن شلوغم، حواس پرتی هم دارم تو این کارا .

موضع مامانم در برابر اینا؟ ! مدام سرزنش ،تحقیر نهایتا رو برگردوندن و قهر! حتی بارها به خاطر بی دقتی، چنان اعتماد به نفسی رو ازم میگیره و میگه که از تو دکتر در نمیاد:/ منی که پا رو خواسته های دلم گذاشتم برای اینجا بودنم ... حالا باید به خاطر همون مشغله ها این چیزا رو بشنوم...

حالا که با این خانواده آشنا شدیم ،مامان گاه و بی گاه من و نابلدی هام رو رنگ میکنه ،بزرگ میکنه و به عنوان نقل مجلس تعریف میکنه واسه اونا .

کلا کارش شده همین. هی کوچیک کردن من . اعتراضی میکنم، انتقادی... هیچ فایده نداره. یا میگه که خب این طور هستی!  یا میگه که منظور خاصی نداشتم. 

اما... اما... اما ! نمیدونین تا چه حد تو دنیای خودم تنها میشم، وقتی میبینم مادرم هم،  پشت من نیست. رفیق من نیست . اصطلاحا، بیشتر رئیس منه تا که همدم. چیزی برعکس رابطه ی مادر و دختری اون خانواده ...

نمیدونم سیاستشه ،اخلاقشه ... چیه که هیچ وقت نه تنها قصد بزرگ کردن توانایی هام رو نداره، هر استعداد و توانی که دارم رو هم ریز میبینه. 

نمونه اش، که هیچ وقت از دلم پاک نمیشه، شب قبولیم !

شب قبولی دانشگاهم، به جای آغوش، به جای جیغ خوشحالی ،به جای هر چیز دلخوش کن برای منه زجر کشیده 

به هر کس که میومد برای تبریک، میگفت که خون دلش رو من خوردما! این قبولیش در واقع مال منه !

اون لحن پر عقده رو یادم نمیره... 

دلم له له می زد برای آغوشی که باز بشه ،دست نوازشی برای تقدیر ... اما حیف حیف حیف ... 

حال این رابطه مادر و دختری خوب نیست . دعوا و اینا اصلا نیستا .اما نه این که من دلم خوش نمیشه ، اون هم رفتاراش درست نمیشه ، من قدرت انتقاد و اعتراض کار ساز رو ندارم،  اونم گوش و روحی برای قبول کردن،  اینه که هی فضا زمستونی تر ،یخ تر و خشک تر میشه :/