ما از شما ناراحت نمیشیم.

ما از خودمون

بابت اعتمادها،

احترام‌ها...

و دوست داشتن‌های اشتباهمون

ناراحت میشیم...!


متن بالا ،خیلی متناسب با حال الان منه... توی روابطم با همکلاسیام و بقیه ،همیشه ساده بودم. هر وقت کاری ازم برمیومده بی منت انجام دادم ،همیشه کوتاه اومدم در برابر همه چی... تا که چی؟ تا که تنها نمونم! یه جورایی برای دوست داشته شدنم باج دادم! 

رفته رفته، اون روی روابط و چهره ها داره برام رو میشه و رفته رفته ،تنها و تنهاتر میشم! 

انقدری فشار عاطفی روم هست که آمنوره شدم ...

خسته ام از این همه رکب خوردن ! چرا برعکس دبیرستان، دوستی های دانشگاه به جای این که روز به روز عمیق تر بشن ،سطحی تر میشن ؟!

بی چاره دلم ! تو شهر غریب، یار و همدم نداره

خیلی وقته دارم این تنهایی رو به دوش میکشم و خودم رو سرگرم میکنم یادم بره این حجم از بی کسی رو

اما امشب دیگه طاقتم تموم شد ...

دخترای کلاس قرار گذاشتن با هم جایی و دسته جمعی رفتن با هم . . .

غائب بودم امروز و مطمئنم اگه ازشون بپرسم که چرا نگفتین منم بیام، میگن که خب غائب بودی !

انقدر بی معرفت، یخ ،سیب زمینی! 

یه مورد از هزاران رو گفتم فقط😑



دردی رو زمین بد تر از درد تنها شدن نیست... .


اما من سعی میکنم تنها باشم و گاها ترجیحم اینه... تنهایی هم نعمتیه! مال خودتی فقط. میشه ازش به عنوان سکوی پیشرفت استفاده کرد !