از سوم ابتدایی میشناختمش... دختر سرو زبون دار و پر جنب و جوش، درست بر عکس من! 

ازش بدم میومد ،همکلاسیم نبود اما هر روز میدیدمش.

دبستان تموم شد. بر حسب اتفاق ،دوم راهنمایی وارد مدرسه من و کلاس من شد! 

یکه تاز مدرسه بودم و با اومدنش ترس برم داشت که ازم جلو بزنه !ازش متنفر شدم، بی محلش میکردم

اما اون ؟ ابدا به دل نمیگرفت ! اصلا متوجه بد رفتاری من نمیشد و برخلاف بقیه دخترا به جای حسادت به من و نمره هام، همیشه من رو تشویقم میکرد و به حالم به جای حسرت ،غبطه میخورد. اینه نشونه ی تربیت خانواده ی اصیل

راهنمایی هم تموم شد و وارد دبیرستان شدیم و از قضا باز هم هم مدرسه ای شدیم .

اون زمان دیگه ،غرور و باد نوجوونیم رو نداشتم و به خاطر فشارهای مدرسه نمونه ،تنها بودم و به پشتیبانی نیاز داشتم .

سال اول دبیرستان رو به تنهایی هر چه تمام تر گذروندم... 

اولین روز از سال دوم دبیرستان بود ، قبل شروع شدن مراسم اول سال! 

هی ای ور اون ور رو نگاه میکردم و هی ناراحت از این که هیچ دختر درستی رو برای صمیمیت نمیبینم !

لحظه ی خاص رخ داد .در مدرسه باز شد و مریم وارد شد .آره، همون دختری که به حساب نمیاوردمش هیچ وقت ،خندان لب یه راست اومد پیش من ! انگار که سالهاست با هم همکاسه باشیم در صورتی که فقط رهگذر هم بودیم! 

روز به روز بیشتر دلبسته شدیم ...

یار تنهایی هام،  مرهم زخم هام ... زخم هایی که هیچ وقت جرئت نشون دادنشون به کسی رو نداشتم .

به قول قیصر امین پور از خود من ،به خودم خویش تره! 

یه معلم داشتیم میخواست که ما رو خجالت مون بده بس که سر کلاسش حرف میزدیم با هم ،

بهمون میگفت خدا برای هم حفظ تون کنه D:

آره، واقعا کاشکی دعاش بگیره! !


امشب تولدشه. . . کادوش رو اینترنتی واسش سفارش دادم فرستادم. یه چی انتخاب کردم که نماد خودمون باشه. چه طوره ؟