روزمرگی هایم...

با روزانه هایم همراه شو رهگذر ...

روزمرگی هایم...

با روزانه هایم همراه شو رهگذر ...

امروز صبح زدم به سیم آخر و حساب اینستاگرامم رو از حالت دی اکتیو در آوردم و برای همیشه از صحنه روزگار پاکش کردم.🙈🙉🙊هم اکنون بسیور بسیور از کرده ی خویش شادانم D: فقط امیدوارم این خر ذوقی پایدار باشه و دو سه روز دیگه مثل خر پشیمون نشم :/

حالا چرا اینجوری کردم ؟🙄

حقیقتا اعصابم تا به اون حد خاصیت ارتجاعی نداره که علاوه بر مسائل روزمره دنیای واقعی ، بخواد واسه مزخرفات اینستاگرام هم کشش داشته باشه .

یه بخش بزرگی از فعالیتها مربوط به بچه های دانشگاه بود. اکثر پستها، فقط تظاهر بودند و آلوده به نقاب. انگار مسابقه گذاشتن با هم که کی از همه شاخ تره :| کی از همه خوشحال تره... . جمع کنین بابا بساط تون رو . به من که دیگه نگین! من میدونم واسه چزوندن میذارین اینا رو😒

[بگذریم از قربون صدقه های آب حمومی زیر پست هم دیگه و اون پشت بد و بیراه گفتن بهم🤐]

یه عده خود روشن فکر پندار هم هی فرت فرت به ریز و درشت گیر میدن. شل کن بابا ! یه دقیقه اومدیم راحت باشیم :/

یه عده ی همیشه چسناله بکن هم که مدام در حال غر غر . چتونه خب؟ ! جدا چه توووونه؟ ! اوضاع اقتصادی و مملکت نابوده ؟! خب همه میدونیم . تو دیگه واسه چی رنده میکشی رو روح نداشتمون :/ 

آقا از همه اینا خون به جیگر کن تر ،قضاوت کردنهاشونه. عکس از خودت میذاری هی واه واه واه واه که چه اعتماد به نفسی! نمیذاری ،میگن حتما قیافه نداره خخخخ . پست ادبی و فیلان میذاری میگن میخواد بگه من یه تنه سرانه مطالعه جامعه رو بالا میبرم :/ هیچی نمیذاری، میگن تو اصلا اینجا چیکار میکنی ؟ جاسوسی بقیه؟ !

برین پی کارتون باو🌬

القصه... هوپی تون خداحافظی کرده از لجن زار اینستاگرام . از شما عزیزان درخواست میشود بیشتر هوای وی را در بیان داشته باشید تا تورم مغزش کم کم بخوابد :))

با تشکر🌹

رهگذر روزنوشت های من ،امروز میخوام قصه ی شهرمادریم رو برات بگم، اما امیدوارم که طاقت لمس تلیخش رو داشته باشی :)

وقتی حرف از زادگاهت میشه، یا شهری که توش بزرگ شدی ،وجودت پر از ارق به وطن میشه؟ مخصوصا اگه مسافرتی چیزی باشی ،یعنی جایی به جز اونجا، اسم شهرت بیاد، حس فرزند دور از مادر بهت دست میده؟ 

اگه آره ،خوش به حالت . که جز مهم هویتت رو دوست داری...

ولی من ، دل بریدم از زادگاهم. از شهری که توش بزرگ شدم. سال کنکورم، ابدا برام مهم نبود دستم به پزشکی برسه یا نه . شب اعلام نتایج اگه از حال رفتم قبل از شنیدن نتیجه ، از نگرانی این بود که مبادا پشت کنکور بمونم و باز هم مجبور باشیم تو این شهر دوست نداشتنی بمونیم . تمام خون دل خوردنهام ،پا گذاشتنهام روی خواسته های دلم ،همه ... برای خلاصی خانواده ام بود .سخته ببینی پدرت،  دم به دقیقه جاش بیمارستان قلب الزهراست ، مادرت سردردهای میگرنی اش به هیچ درمانی پاسخ نمیده ، برادرت ...

.روز انتخاب کد رشته محل، مادر بالا سرم نشست و گفت از اون بالا شروع کن بزن .از تبریز . که هر چی دورتر باشیم از اینجا ،بهتر !

از خانواده ام که بگذرم، دل بی صاحاب خودم

به هر جاش نگاه میکنم، محض رضای خدا، کوچه و محله و خیابونی نیست که بوی غم نده ،یادآور ناراحتی نباشه واسم .والله اغراق نیست . ..  .

 مردمش به تنبلی معروفن ، اما اگه نظر منو بخوای، این تنبلی نیست ،بی دل و دماغ بودن حاصل از پژمردگی و افسردگی خاص این شهره . با اون اشعه ی خورشید لعنتیش که حتی تو زمستون هم مغزتو میسوزنه، بس که تیزه .

مردم پرخاشگر ،کاسبای بد دهن بی اعصاب کلک باز ، راننده تاکسیای حقه باز تند رفتار، شهر بزرگ بی تفریح و رفاه، شهر هردم بیل بی نظم ،پسرای بی حیا و علاف و عیاشش که به گند کشیدن همون تنها باغ بزرگ و معروفش رو که رو به روی خونه ما بود ...

تمام فک و فامیل ما اونجا زندگی میکنن . ولی از هر غریبه ای بیشتر حس غربت گله مون رو تنگ کرده بود .بی کس بی کس .یادم نمیره یک هفته قبل کنکور ،موقعی که بابا آنژیو کرده بود ،هیچ مذکر بالغی نبود که بیاد فرم رضایت ترخیص رو پر کنه .چه قدر من و مادرم از درون شکسته و تکه تکه شدیم .که بعد از 20 سال در خدمت این و اون بودن ،حالا ...

عید که میشد، منم دوس داشتم مثل بقیه مردم رفت و آمدی باشه ،حتی فقط با درجه یک ها ، ولی حیف که همه به خاطر خودخواهی ها سر تو لاک پوشالی خودشون کرده بودن . عیدها از هر زمان دیگه ای بیشتر این غریبگی آزارمون میداد .

حالا به جبر روزگار ،مجبوریم چند روزی رو سفر کنیم به اون دیار . هنوز نرفته ! سردرد میگرنی مامان از پا انداختتش . بابا فرت و فرت دنبال پروپرانول میگرده ... برخلاف چند روز پیش با وجود مشکلاتی که داشت ولی میخندید،لبخند روی صورتش محو شده از فکر این سفر. مامان برای فکر نکردن به خواب پناه میبره و خواب هم که خواب میاره. دیروز زیر دست آرایشگر خوابش برد ...

از دل بی صاحاب خودم هم که نگم . دلم داره از جا کنده میشه و به روی خودم نمیارم .

شهر نامهربون من، چه کردی با من و خانواده ام که این طور ازت زده شدیم؟ روا نبود با فرزندای خودت اینطور تا کنی ...

حاضرم که از عمرم کم بشه ،ولی دیگه تا به ابد برنگردم بهت💔

یکی از سخت ترین دوره هایی که یک خانواده ی پسر دار محکوم به گذروندنشه،دوره ی بلوغ پسر خانواده اس ...

کسی که دیگه شیرینی بچگی رو نداره و نمیشه اشتباهاتش رو به آسونی قبل چشم پوشی کرد. خودش رو قلدر و مرد میدونه، اما عقلش هنوز بچه اس . صدای دورگه اش، موهای تک تک نخ نخ روی صورتش ، هیکل یهویی گنده شده ی کاذبش، اعتماد به نفس پوچش ،لج و لج بازی و این که خودش رو دانای کل میدونه، همه و همه رو مخ آدم رژه میرن. 

هی چشم انتظار اینی که بزرگتر میشه، التهابش میخوابه . اما به مرور زمان انگار هورمونهاش بیشتر میزنن سلولای مغزیش رو ناکار میکنن ...

داداش 16 ساله ی من، دقیقا همیناییه که بالا گفتم . روز به روز بحران های جدیدتری واسه خودش و ماها درست میکنه. سخته تا کردن باهاش. من که کاملا نسبت بهش منفعل هستم و تا جای ممکن دور بر خودش و مسائلش نیستم . اما ، نمیدونین چه خونی به جیگر مامان و بابا میکنه ...

نه درک موقعیت داره ،نه نصیحت پذیره، نه نگاه به کاراش و نتایج شون میکنه ... یه موجود رو اعصاب برو😑

پسرای وب ،دخترای داداش دار وب! بیاین بگین از این دوران اگه داشتین ...

هنگامی که از دوست خود جدا می شوی، غمگین مشو ؛

زیرا آن چیزی که تو در او از هر چیزی دوست تر می داری ،بسا که در غیبت او روشن تر باشد ،

چنان که کوه نورد از میان دشت کوه را روشن تر میبیند... .

👤 جبران خلیل جبران 

📖 پیامبر و دیوانه

+ خدا کنه این چیزی که جبران میگه ،بالعکسش هم تو دل دوستامون اتفاق بیفته :))

+ دو تا رفیق دارم ، هررر وقت  به یکی شون فکر میکنم همون موقع صدای گوشیم بلند میشه که داره زنگ میزنه ،یا پیام داده . آخ آخ به قربونشون من😇 جزئی از وجود من شدن💙

در دنیا هیچ چیز پایدار نیست

و اگر

انسان توقع بقای چیزی را داشته باشد ، احمق است !

و اما اگر

از انچه که برای مدت کوتاهی دارد لذت نبرد؛ 

از آن هم احمق تر است !!

+ فینگیلی من رو ببینین چه دلبره😍💜

به جز دو هفته ی اول زندگیم که یه نوزاد نارس بودم، در تمام ادوار یه دختر تپل بودم [هستم! ]

تمام کس و کارهام هم توپر و مستعد به چاقی. خلاصه کنم ،خدا دیده و ژن خوب نیستیم و آب هم میخوریم چاق میشیم :/

چاقی من تو سال کنکور کن فیکون شد. قبل از این که بشینم واسه کنکور بخونم ،85 کیلو بودم اما بعد کنکور، 102 کیلو شدم 😢 [لعنت بهت کنکور که چه کردی با زندگی من😖]

بین کنکور و نتایج کنکور دو ماه وقت داشتم واسه خودسازی. دهن خودم رو سرویس کردم تا شدم 96 کیلو . رژیم، زومبا ،شنا ،ریوابس... وقت نفس کشیدن هم واسه خودم نذاشته بودم! شهریور ماه کم کم رو فرم اومده بودم . پهلوهام تو رفته، پای خوش فرم تر😍

زمان اسباب کشی و مهاجرت و ... همه چی از دستم دررفت . فکر کنم دوباره برگشتم به وزن اولم! بعدش هم که دانشگاه امون نمیداد واسه خودم باشم :(

خلاصه که تا اینجا کلی دغدغه داشتم واسه تناسب اندام. دیروز رفتم پیش مشاور تغذیه و برنامه گرفتم .به نظرم برنامه غذایی معجزه نخواهد کرد . اصول مهم لاغر شدن، ورزش و اراده و به اندازه خوردنه! 

امروز صبح هم رفتم زومبا و کلی کیف کردم و دوپامین تو وجودم پخش شده. هر چند که به اسکل ترین حالت ممکن حرکات رو انجام میدادم😊

طبق برنامه غذایی الآن موقع خوردن میوه اس به اندازه ی یک مشت! 

اینم یه مشت تمشک که از باغچه تو حیاط چیدم😋

[آخ من به فدای شهری که گوشه و کنارش تمشک خودرو داره💜]


Now tell me! !

از تجربه های لاغری خودتون و اطرافیان تون بگین. بگین آیا میرسه روزی که هوپی تون بیاد اینجا بگه شده 77 کیلو ؟! [وی در حال حاضر 96kg جرم دارد😂😭]

هیچ‌چیز خفّت‌آورتر از این نیست که ببینی "ابلهی" در آن‌چه تو شکست خورده‌ای، پیروز شده است.


👤گوستاو فلوبر


+احوال این روزای من ! 

خیلی زور داره، منی که همیشه سرکلاس بودم، شب امتحانی نبودم نمره ام از جناب ن که کلاسها رو یکی بود یکی نبود میومد شب تا صبح امتحان درس خونده فقط و کلا دنبال همه چی هست تو طول ترم الا درس! الان از من راضی تره :/

تف به این روزگار و سیستم دانشگاه😑

امروز برای چندمین بار بهم ثابت شد، 

اونی که هی منم منم میکنه، مستقیم و غیر مستقیم میخواد خودش رو بزرگ جلوه بده ، اتفاقا بی چیز تر، کم تجربه ترو بی سواد تره. 

مثل جیرینگ جیرینگ پول خرد . بی ارزشه ولی سر و صدا داره .

عوضش تراول 50 تومنی ، بی صداس! 

+برای 2 دهم نمره، از صبح تا حالا با یه مشت استاد از خود راضی چونه زدم. ولی اولین و آخرین بارم بود .شده مشروط هم بشم ،دیگه نمیرم پیش یه مشت از خود راضی ، منت تحویلم بدن:/

‏یک روزی که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم که:

‏این نیز بگذرد





‏⁧ 👤مهدی اخوان ثالث




همیشه آن کسی که رفته را ،

نفرین نباید کرد ...!

کسی که بی محابا دل ببندد ،

کم مقصر نیست ...


یه وقتایی دست خودم نیست، یادش میفتم... یاد قولهاش، ادعاهاش و اون شخصیتی که از خودش واسم ساخت، که ای کاش واقعیت داشت. 

من، همون دختر غره ای هستم که مطمئن بودم به کنترل عقل و احساساتم. که شاید هم همین غرگی کار دستم داد. 

آشنایی ما سه هفته طول کشید، ولی فکر کنم تا ابد این احساسات با من بمونن.رابطه مون رو به اثر ماژیک غیر وایت برد روی تخته وایت برد تشبیه میکنم. تلاش کنی با الکل هم به جونش بیفتی که پاکش کنی، ردش میمونه... درست مثل جای زخمی که به روحم زد. 

به خودم میگم دختر! شاید این لطف خدا بوده، که نذاشت احساساتت بازیچه بشن و نسبت به هرچی سادگی و صداقته، بدبین بشی. 

از کجا معلوم؟ که شاید اگه سر انجامی درکار بود، بعد ها آرزوی نبودنش رو میکردی! 

اون نویسنده بود، و چیزی که ما رو بهم کشوند همون نوشته هاش بود. که چه قدر دلپسند من بودن. لحظه ای شک میکنم که شاید واقعا عشقی در کار بوده... 

اما یاد حرفهای نادر ابراهیمی میفتم:

"نامه های عاشقانه پر شور نوشتن، از متداول ترین بازی های مبتذل عصر ما شده است... 

سخن عاشقانه، دلیل عشق نیست، آواز عاشقانه خواندن، دلیل عاشق بودن. در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را، کسانی، کاملا حرفه ای و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند، اما قلب هایشان، تهی از هر شکلی از عشق است... "

همون قدر که تلاش میکنم احساسات واهی، حماقت هام و... رو فراموش کنم، بدتر و بدتر، پررنگ تر و پررنگ تر توی ذهنم جنگ میشه... 

خب شاید همه ی اینها، تمرینی باشه برای تمییز احساسات واقعی از واهی آینده...