روزمرگی هایم...

با روزانه هایم همراه شو رهگذر ...

...Alone is the last place I wanted to be

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۳۵
Life Rhythm

محاکمه

مهمونا رفتن ... و همون جور که یقین داشتم محاکمه من اجرا شد
عصری یه چیزی به شوخی به مامان گفتم و چشم غره رفت به من و هیچی نگفت. بابا که اومد ،با اشاره بهش یه چیزی گفت انگار که شروع بحث با من باشه .
بابا صدام زد گفت بیا بشین . متنفرم از اون لحظه که اینطوری بابا صدام میزنه. 
القصه... شروع کرد به بحث و ایراد از این که فلان کارت چی بود بیسار کارت چی بود؟ مامان هم از اون ور آتیش رو تند تر میکرد .
بابا گفت چرا دیروز اینجوری بهم ریختی؟ مامان چیزی نگفت بهت که! گفتم شاید چیزی نگفته ولی لحنش دلم رو ترکوند. مامان انکار کرد. گفتم لحنت تند بود .که اگه نبود! من اینطور بهم نمیریختم...
گفتم درد طولانی مدتی برام تازه شد . گفت چه دردی ؟ گفتم درد داشتن مادر جدی که شوخی نمیفهمه ، حساسه و زود از کوره در میره. 
بابا حرف قشنگی زد ..."انتظار نداشته باش که بتونی اخلاق کسی رو عوض کنی .قبول کن اخلاق بقیه رو. تا که اول از همه آرامش خودت بهم نریزه"
مامان مدام بحث بحث بحث داد داد داد از اون طرف که خودش رو تبرئه کنه و من رو آدم بده...
قضیه رو به نفع خودش واسه بابا تعریف کرده بود واسه همین بابا رو هم از من عصبانی کرده بود ...
مامان ضعف اعصاب داره، جدیه و غیر قابل انعطاف . 
بابا اینو میدونه. واسه همین موقع بحث سعی کرد بیشتر جبهه سمت من باشه .

 بیخیال رفیق! پدر و مادرن دیگه ... دنیامون رو درک نمیکنن. میخوام سعی کنم چند قدم از خط کشی های مامانم هم این ور تر بایستم حتی !چون روحم توان مقابله نداره . درست هم نمیشه ...
کافکا یه چیز قشنگی میگه تو کتاب نامه به فلیسه
آدم باید یا دیگران را همانطور که هستند بپذیرد، یا همانطورکه هستند، به حال خودشان بگذارد ...
آدم نمی‌تواند آن‌ها را عوض کند، فقط توازن‌شان را برهم می‌زند. چون یک انسان از قطعه‌های واحدی درست نشده است که بتوان تکه‌ای را برداشت و به‌جایش چیزِ دیگری گذاشت. او یک کل است، و اگر آدم یک‌سویش را بکشد، سوی دیگرش، چه بخواهی چه نخواهی، کشیده می‌شود ...

۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۹ ۳ نظر
Life Rhythm

عنوان به ذهنم نمیاد


این عکس بالا منم ...

چشمام اشک آلوده، مشخصه؟ 

بابام طاقت دیدن این عکس رو نداره . چرا ؟ چون منو قبل این عکسه کتک زده . چون لج رفته بودم دارو نخوردم ... اون پشت مامان شکلک درآورده منو بخندونه . ولی چشمام ناراحتی رو نشون میده . 

19 سال گذشت ...

روزگار این قصه رو یه جور دیگه تکرار کرد امروز

عزیزترینم مهمونم بود . عزیزترین زندگیم !

مامان سر پوچ ترین ها، صبح اول صبح روزم رو تلخ کرد. آشفته شدم... دردهای گذشته ام  هم ریخته شد تو تنم . سمی شدم ...

میتونستم پیش جانانم بخندم ، ولی لبخند مصنوعیم هم خشکید حتی

دست خودم نبود ،نمیتونستم خود رو جمع و جور کنم . 

بابا خیلی اهل عکس گرفتنه ... دوربین دیجیتال آورده بود که عکس بگیره ازمون . ولی من عینا مثل همون بچگیم ، اشک تو چشمام بود و نمیتونستم خودمو کنترل کنم .نمیتونستم خودمو کنترل کنم !!

عملا اشک از چشمام میریخت. یه ذره عضلات صورتم رو شل میکردم که بخندم ،خنده ام تبدیل به گریه میشد .

همه اینا واسه چی ؟سر چی ؟ سر یه مسئله پیش پا افتاده که احتیاج به این همه واکنش نداشت . ولی من نتونستم خودمو کنترل کنم، دلم منفجر شد

یعنی مامان هم بعد سالها با دیدن عکسای امروز ،احساس گناه میکنه؟ !

هنوز هم احساس میکنم تو خونم سم پخشه... احساس میکنم، احساس که نه !مطمئنم مهمونهام که برن به فجیع ترین وضع ممکن مواخذه میشم واسه تلخی امروز




مامان ! کاش میدونستی با خط کشی های بی جات ،چه تجاوزی به روحم میکنی ...

۲۶ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۷ ۲ نظر
Life Rhythm

مجهول الحال!

این چند روز پر از حرف بودم، کلی حس و حال بود که میتونستم درباره شون پست بذارم ...

اما هی نشد و نشد ! هم سرم شلوغ بود ،هم دلم به نوشتن نمیومد

 

امروز از اون روزا بود که بدون دلیل ، دل و دماغ نداشتم. نه نگرانی و نه ناراحتی . فقط دلم میخواد تو خونه بشینم ،تو اتاق مشغول خودم باشم . بهترین آدم زندگیم الآن پیشمه ها ! ولی حوصله اش رو ندارم!!حتی دلم میخواد بزنم لهش کنم ...ولی همین من وقتی که رفتش دلتنگش میشم !

بدجوری درون گرا شدم ... 

من نمیدونم اسم این مرض چیه! همیشه از تنهایی مینالم ولی حوصله کسی رو هم ندارم 🙁

۲۵ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۲۸ ۵ نظر
Life Rhythm

شبانه هایم...

رفت روی تخت و خوابید. غمش هم جای دیگری نداشت برود، کنارش دراز کشید ...



+سالها تصور کاری که امشب مجبور شدم به انجاش، کابوس سنگینی بود برام... گاهی با مامان و بابا درموردش میخندیدیم بس که به نظر بعید میرسید ،ولی امشب بابا گفت آگهی کن ... و من و روحم هزار هزار تکه شدیم،بدون اینکه صدای شکستن رو کسی متوجه بشه

فشار عجیبی رو پهلوهام حس میکنم ...


۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۲۵
Life Rhythm

از مضرات بزرگسال شدن!

‏ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم


دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشهٔ بامی که پریدیم، پریدیم...


‎#وحشی_بافقی


+یا خدا!! چی شد که من این شدم ؟! الآن مثلا دوست چندین ساله ام هم بیاد بگه از فلان چیز دلخورم و نتونم با منطق و توضیح ، راضیش کنم ، میگم برو دست خدا ... آدمای جدیدتر که جای خود دارن ! 


۲۰ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۹
Life Rhythm

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

دم صبح ،از خواب پریدم ... هوا مثل اون صبحهایی بود که بی ساعت کوک شده ،5صبح،اتوماتیک وار بیدار میشدم، کپسول لانزو رو میخوردم ، لباس گرم میپوشیدم میرفتم تو حیاط و هی exhale و inhale ... تا آرامش صبح رو ذخیره کنم تا انتهای روز . بعد میومدم و حلیم آماده ی الیت رو که مامان همیشه از تعاونی ارتش برام میخرید رو آب جوش میرختم و با کره و دارچین قابل خوردنش میکردم. آسه آسه و پاورچین تو آشپزخونه می پلکیدم که مامان بهش حمله میگرنی دست نده ،تا بابا رو که میدونستم شب تا صبح از فکری بودن نخوابیده و تازه خوابش برده، بیدار نکنم با سر و صدام . همین مراعات کردن و این فکرها بند دلم رو پاره میکردن ... باید که این وضعیت رو بهتر کنی ... بهتره زود تر بری بشینی تستهات رو بزنی که بعدا شرمنده خودت و خانواده ات نباشی. 

میرفتم میشنستم پشت میز و صندلی سفیدم و روتین روزانه رو شروع میکردم . کتاب املای نشر الگو و حفظیات روزانه ... بعدش IQ ریاضی ... بعدش یک نفس تا 12 شب، تا اونجا که ذخیره ی تنفس صبح ته میکشید و عملا مثل جنازه رو تخت ولو میشدم .

اما تمام اون مدت تا خود شب اعلام نتایج و حتی اون روز که نتایج دانشگاه آزاد اومده بود و نوشته بود مردود ،دلم محکم بود. انگار که یه اطمینان خاصی به کار خدا داشتم . سخت بود ولی به خودم قبولونده بودم هر چی بشه همونه که بهترینه ... 

امروز صبح که حال و احوال اون روزام از گنجینه خاطراتم ریختن بیرون ،عجیب دلم ،دل قرصی اون موقع ام رو خواست . این روزا مدام نگرانم ، گاهی از دلهره تمام تنم خیس عرق میشه ... برای اتفاقی که یحتمل تو راهه و من دستام ناتوانه برای مبارزه و مقابله ...

کاش ،کاش اون اطمینان برگرده ... .


+ مصرع عنوان ، مصرعی بود که توی راهروی کلاس عربی دیده بودم و هر وقت دل لرزه میگرفتم ،یادم میومد🔅

۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۵ ۴ نظر
Life Rhythm

عقل تو را جواب نبود!


عاشقانه آرام نادر جان ابراهیمی رو میخونم و با تک تک جملاتش ، روحم نبض زندگی میگیره. 

پتک میزنه به کله ام،  و چهره ی واقعی عشق رو بهم میشناسونه...

ولی ، در کنار صفای ادبیات نابش

وقتی سعی میکنم نشونه ای از اون نوع احساسات ، با اون مشخصاتی که ابراهیمی میگه توی زندگیم پیدا کنم، مغلوب میشم...

نهایتا بتونم وجه شبهی بین رابطه ام با میم و مقصود ابراهیمی پیدا کنم. . . اما نه، صبر کن! عشق نباید اینجور زشت و خودخواهانه باشه . عاشق ادعا نداره ، باد و غرور نداره، دردش درد تنهایی نیست، درد تشنگی غرایز نداره... میبینی !؟ تو نباید اسم هر حسی رو عشق میذاشتی. تو مدیون عشق شدی، با سو تفاهمی که از برداشت مفهومش ایجاد کردی !

شاید هم تقصیری نداری ... بی تجربه ای ! خود عشق شخصا بهت نرسیده هنوز . دستهات رو پاک نگه دار تا زمان اومدنش 

بیا قول بده که دیگه دچار سوء تفاهم نشی ! این حس زبون بسته ، پاک ترین خاص ترین خلق خدا، گناه داره که اینجوری توی فهمیده شدنش اجحاف بشه ...


من نمیدونم ذات و عمق این حس رو ... ولی فیلمهایی که این روزها دیدم( و ارزش دیدن داشتن البته) همین طور کتابی مثل عاشقانه ی آرام ابراهیمی ،من رو به مفهومی داره میرسونه

الزاما، نباید همه چیز تموم بود برای پیدا شدن سر و کله ی عشق ! شاید یه نفر خیلی ایده آل باشه ، ولی دل نتونه به دلش پیوند بخوره ، و بالعکس...

و چه بی اندازه این مسئله غامضه و تا ده ها سطر دیگه قابل شرح و بسط !

قدرت عشق بنازم 

که به یک تیر نگاه

جانِ شیرین بسپارند 

دو بیگانه به هم...


👤سعدی جان

۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۱ ۱ نظر
Life Rhythm

Hope?

بعد از پرداخت شهریه  ، تو راه برگشت بهش گفتم استرس دارم. 

گفت واسه چی؟

گفتم حسابت خالی شد تقریبا و تا آخر ماه ...

گفت تا حالا گشنه و درمونده شدی ؟

گفتم نه

گفت خدا هیچ بنده ایش رو بی روزی نمیذاره ... 

تو دلم حسودیم شد بهش. به آرامشی که حاصل از ایمانش تو دلش جاریه

چرا اینجوریه ؟ چون تو زندگیش یه جاهایی که لبه چاه بوده، خدا آن تایم به دادش رسیده. یه نمونه ...

من بچه که بودم ، بابا کارمند بوده و حقوقش 40 هزار تومن . 60 هزار تومن فقط اجاره خونه میدادن . یعنی اون 40 تومن یک ماه به اضافه 20 تومن دستی تحویل صاحب خونه میشده . با شب کاری و ... . شهریه دانشگاه مامان هم بوده ،قسط هم داشتن و...

من مشکل کلیوی داشتم. بچه ای که همه اش تب و کاهش وزن داره و داروش فقط بازار سیاه گیر میاد. یه بار آخر ماه بوده و داروی من تموم میشه و جناب دلال دارو ، میکشه رو قیمت دارو و میگه 120 تومن ...

همین طور تو فکر جور کردن پول بودن که یهو یه آشنا تو بازار میبینن . بعد از احوال پرسی و فلان ، میگه بیا مغازه باهات تسویه کنم . بابت اون دست خطی که رو سردر نوشتی پارسال و پسرم نداده ... (بابام و پسره باهم رفیق بودن و بابا همینجوری کار کرده بوده)

پول داروی من و بقیه چیزا جور میشه! 

اینجوریه که ته دلش قرص هست همیشه !


۱۸ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۰۱ ۲ نظر
Life Rhythm

ای داد از این دل، فریاد از این دل...

امان از دست اون روزایی که

هی بخارهای تلخ گذشته، روحت رو مسموم میکنن

هی تو ذهنت نشخوار میشن ،نشخوار میشن ،نشخوار. . .

هی میخوای فکر نکنی ، 

هی نمیشه، هی نمیشه ،هی ...

خودت رو مشغول میکنی بلکه ناپدید بشن

غلیظ تر میشن، چون با هر کاری زمینه یادآوری شون بیشتر میشه ،میفهمی چی میگم که؟ !

احتمالا اطبا روان ،بهش میگن وسواس فکری

کاش یاد بگیرم چه طور ریشه کن کنمش :(


+یعنی از اون روزاستا ... صبح با پریدن از کابوس دبیر ریاضی و امتحان ریاضی و رد شدن رانندگی پریدم و تا چند دقیقه باورم نمیشد همه اونا تموم شدن و الآن اینجام... بعد فکر اکس بهش اضافه شد و هی تحلیل و توجیح ... لیمو میگه فراموشت میشه یه روز ،تو شلوغیای زندگی . امیدوارم زودتر برسه اون روزی که تو گرداب زدگی گم بشه😑

۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۳۷ ۱ نظر
Life Rhythm